مسیر سایت: صفحه اصلی مقالات مقالات علامه نوآورى ها و نظرات جديد در گفت و گو با آيت الله معرفت

Marefat.info

سایت رسمی آیت الله علامه معرفت

نوآورى ها و نظرات جديد در گفت و گو با آيت الله معرفت

پست الکترونیکی چاپ PDF

نوآورى ها و نظرات جديد در گفت و گو با آيت الله معرفت


فصلنامه بينات > شماره 44 > نوآورى ها و نظرات جديد در گفت و گو با آيت الله معرفت

( 27 صفحه - از 50 تا 76 )


نوآورى ها و نظرات جديد در گفت و گو با آيت الله معرفت


مصاحبه شونده : معرفت، محمدهادي
تأثير فرهنگ زمانه، حدود آيات الاحكام، مسأله نسخ، توجه به قرآن و …
حوزه علميه نجف بر قلّه رفيع علم و فقاهت ايستاده بود. عالمان و فرهيخته‌گان چندى سالها در آن باليدند و رشد يافتند. قلّه هايى از علم و معرفت، شناخت و ايمان، تقوا و پرهيزگاري، والايى و انسانيت، مجتهدان مسلّمى كه جز دغدغه دين هيچ نداشتند و نمي‌انديشيدند.
ناگهان بارقه اى سرد و ديو جور بر آن سامان باريد و چنانكه«حرث و نسل» را به هلاكت كشاند، انسان و انسانيت و شرافت را نيز به مسلخ برد. عالمان چندى را به زندان افكند و بسيارى از آنان را به تيغ ستم در مسلخ عشق و ايمان ذبح كرد و برخى را نيز بيرون راند.
آيت اللّه معرفت از اساتيد بزرگ و خوش ذوق آن ديار كه اكنون سالهاست در قم به تدريس و تحقيق اشتغال دارند، در پس سال‌هاى سياه و بى روح آن سامان به ايران آمدند و در قم سكنى گزيدند.
اين استاد فرزانه وبزرگوار كه از ابتدا با معارف قرآن انس گرفت و باليد، در كنار ساير تحقيقات و تأليفات، توجه خاصى به علوم قرآن و تفسير نمود و آثار فراوانى از بيان و بنان ايشان برجاى مانده و اين چشم سار جوشان همچنان ادامه دارد.
اينك در آستانه نكوداشت ايشان كه توسط مراكز قرآنى چندى و عده‌اى از علاقه‌مندان
( 50 )
به معارف قرآن و شاگردان اين استاد بزرگ برگزار مي‌شود، بار ديگر در پاى صحبت ايشان نشستيم و با توجه به تجربيات ارزشمند استاد با آخرين نوآوري‌هاى ايشان در زمينه هاى نسخ، آيات الاحكام، تأثير فرهنگ زمانه و جز اينها آشنا شديم.
استاد به پيروى از سيره پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) نه اين بار كه مثل هميشه با خوشرويى تمام و با سعه صدرى فراخ شاگردان را پذيرفتند و با صبر و شكيبايى به تمام سؤالات پاسخ گفتند كه از نظر خوانندگان گرامى مي‌گذرد.
يادآورى مي‌شود در اين نشست كه طى جلسات متعددى برگزار شد در خدمت دوستان گرامى حجج اسلام آقايان: رضائى اصفهاني، بهجت پور، مؤدب، ناصح، نصيري، عبداللهيان بوديم. و جناب آقاى حامد عبداللهى در تهيه، تلخيص و بازنويسى متن گفت و گو زحمات زيادى را متحمل شدند، كه از تمامى اين عزيزان صميمانه تشكر مي‌شود.
سردبير
بينات: ضمن سپاس و تشكر فراوان از اين فرصتى كه در اختيار ما قرار داديد، به عنوان اوّلين سؤال، با توجه به نظريات جديدى كه اخيراً در برخى مباحث علوم قرآن و تفسير در تأليفات حضرتعالى به چشم مى خورد لطفاً بفرماييد اين ديدگاه ها و نظرات نو در انديشه شما از چه خاستگاهى برخوردار است؟
استاد: بسم اللّه الرحمن الرحيم؛ بنده مطلبى كه از ابتدا به آن توجه داشتم اين بود كه تقليد در صحنه‌هاى علمى جايگاهى ندارد. امام هم بر اين مسأله تاكيد داشت كه ما براى آراى پيشينيان احترام قائليم اما قداست نه؛ يعنى خط قرمز نيست و ايشان احترام به آراى انديمشند را نقد نظريات آنان مي‌دانست. بر همين اساس بعضاً از همان زمان تحصيل رسائل‌ـ مكاسب، سئوالاتى داشتيم كه بي‌جواب مي‌ماند مثلاً درباره گناهان صغيره و كبيره كه اساتيد ما مطرح مي‌كردند، براى من سئوال پيش مي‌آمد كه آيا ممكن است ما گناه صغيره داشته باشيم؟ چون بزرگى و كوچكى گناه به حجمش نيست، گناه، تمرّد است. لذا از اساتيد مي‌خواستيم مثالى بزنيد براى گناه صغيره و نمي‌توانستند.
اين كبائر كه در‌آيه آمده است: الذّين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الاّ اللّمم(نجم، 53/32) يعنى الكبائر التى هى الاثم، اين اضافه بيانى است نه تبعيضى. بنابراين شما نمي‌توانيد يك گناه صغيره پيدا كنيد. اين مسأله را ما دنبال كرديم و مقاله مفصلى هم
( 51 )
در تعليقه كتاب قضا مرحوم آقا ضياء نوشتيم به همراه‌15 مقاله ديگر. آقايان به «الا‌اللمم» تمسك مي‌كنند و مي‌گويند معناى لمم گناه صغيره است. در حالي‌كه معناى لمم اين است كه گاهى از انسان ناخود‌آگاه كارى سر‌مي‌زند و به محض توجه، پشيمان مي‌شود، مثلاً بين صحبت ناگهان كلامى از دهانش خارج مي‌شود. اما بلافاصله مي‌گويد به من چه كه راجع به فلانى اين حرف را زدم. اين غيبت است اما از دستش در‌رفته. روايت مي‌گويد مؤمن طورى است كه از روى قصد و روى عمد گناه نمي‌كند اما ممكن است ناخود‌آگاه در گناه بيافتد. البته همين هم گناه است چون آن لجام لازم را نزده، ولى چون از قصد و تعمّد نبوده و زود پشيمان مي‌شود خداوند چشم‌پوشى مي‌كند.
ما از اوّل در اين مسائل سعى مي‌كرديم بفهميم و اگر جواب كافى به دست نمي‌آورديم خودمان مي‌رفتيم دنبال جواب، چه در فقه و چه در علوم قرآني، چون اين دو رشته با هم پيوند خورده‌اند، مثل همين مسأله صغيره و كبيره كه هم فقهى است و هم قرآنى. لذا از ابتداى تحصيل به اين دو رشته علاقه وافر داشتم و تحقيقات و مقالات من در اين دو رشته است. دوستان را هم به همين روش تشويق كرده‌ام كه اساساً به همه چيز با ديد شك بنگرند. چون تمام دستاوردهاى علمى والا، از شك و ترديد ايجاد شده است. اين شك است كه انسان‌ها را به سوى تحقيقات ارزشمند، سوق مي‌دهد. حتى از شبهات ديگران بايد استقبال كرد. چون بسيارى از مسائل مورد غفلت است اما بعد از شبهه متوجه خلاءها مي‌شويم.
بيّنات: شما به پيوند فقه و تفسير اشاره كرديد. عده‌اى قائل هستند500 تا2000 آيات الاحكام داريم اما شما معتقديد تمام قرآن آيات الاحكام است. لطفاً اين موضوع را تشريح بفرماييد.
استاد: شما اطلاع داريد از آن500 آيه،150 آيه مكرر است، و مي‌ماند350 آيه. منظور آقايان همان احكام اصطلاحى است يعنى وضو و نماز و غيره، ولى ما بايد كل دين را احكام بدانيم. يعنى اساساً هدف شريعت‌هاى الهى اين است كه جامعه سالم و قوى و مستحكم بسازند لذا ابعاد و هندسه اين ساختمان را بايد ارائه كنند و اسلام چنين كارى كرده است و مي‌گويد اگر مي‌خواهيد زندگى سالم، سعادت‌مند و لذت‌بخش داشته باشيد: يا ايّها الذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم.(انفال، 8/24) لما يحييكم يعنى لما يجعلكم تلتذون بالحياه. زنده‌اى كه از
( 52 )
زندگى لذت نبرد زنده نيست. اسلام مي‌گويد اگر مي‌خواهيد از زندگى لذت ببريد به حرف‌هاى ما گوش دهيد. پس كل شريعت آيات الاحكام است نه فقط قرآن. چون: تلك حدود اللّه.(نساء، 4/13) حدود يعنى مرز. اگر در داخل مرز حركت كردى اين بنيان، سالم و تمام خواهد بود. اين حدود، احكام وضعي، اخلاق، آداب، احكام تكليفى و… دارد.
بينات: مي‌شود در اين باره مثالى بزنيد.
استاد: روايتى از پيامبر اكرم(ص) داريم كه «ما فى القرآن آيه الا و لها ظهر و بطن»1 و علت صدور اين روايت اين است كه قرآن براى مناسبت‌هاى خاصى نازل شده است و چون به آن مناسبت خاص نظر دارد آيه، مخصوص آن قوم يا آن زمان و قيد تاريخ خواهد شد. پيامبر اكرم(ص) اين دغدغه را داشت كه اگر مردم قرآن را فقط از جنبه تنبيهى بينند اين قرآن مرده است. پس به مردم تأكيد مي‌كرد كه سطحي‌نگر نباشند و با تعمق در درون آيه، رسالت جهانى آن را دريابند. از امام باقر‌(ع) هم كه درباره اين روايت پيامبر سئوال مي‌كنند، مي‌فرمايند: «ظهره تنزيله و بطنه تأويله»2 يعنى بايد از دل آيه مفهوم عامى را استخراج كنيد، كه مآل و هدف آيه است. مثالى كه در اين‌باره مي‌شود زد، آيه نجوا با پيامبر است، كه از اخص آيات مربوط به شخص پيامبر است:يا ايها الذين آمنوا إذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجواكم صدقه ذلك خير لكم و أطهر فان لم تجدوا فان اللّه غفور رحيم. أأشفقتم أن تقدموا بين نجواكم صدقات فاذ لم تفعلوا و تاب اللّه عليكم فاقيموا الصلاه و آتوا الزكاه و اطيعوا اللّه و رسوله و اللّه خير بما تعملون.(مجادله، 58/12 ـ 13) اگر كسى بپرسد آيا حكم حكومتى در قرآن وجود دارد، همين آيه را مي‌آوريم. زيرا حكم شرعى آن نيست كه ابدى باشد بلكه در شرايط خاصى كاربرد دارد. اين آيه داراى رسالت جاويدى است كه نسخى در آن رخ نداده است. مسلمانان دوست داشتند با پيامبر صحبت كنند و اين پيامبر، همان انسان قبل از بعثت است، كه روابط معمولى و اخلاق خوبى با مردم داشت؛ اما الان در مدينه يك زعيم و رهبر دينى و سياسى است و اوقات او متوجه امور مهم است و وقت نشستن معمولى با مردم را ندارد. خداوند با اين آيه مي‌خواست به مسلمانان بفهماند كه در مسائل جزئى وقت پيامبر را نگيرند مگر آنكه امر مهمى باشد كه ارزش صرف مال داشته باشد. عرب‌ه
( 53 )
ديدند مطلب ارزشمندى ندارند لذا مراجعه نكردند نه آنكه از خسيسى صدقه ندادند.
مفسّران امروز مى گويند اين يك صحنه‌اى بود كه خداوند ايجاد كرد تا پيامى به مسلمانان بدهد، لذا نه ناسخ است و نه منسوخ. اين آيه مي‌فهماند كه در هر امر جزئى نبايد مزاحم مسئولان جامعه شد مگر در امور مهم و باارزش. اين سوره كلاً در حال آموزش آداب معاشرت است مثل: يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيه الرسول و تناجوا بالبّر و التقوى (مجادله/9) يا يا ايها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسّحوا فى المجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم و إذا قيل انشزوا فانشزوا (مجادله/11) كه پيام عام دارد و آداب معاشرت را ياد مي‌دهد و بعد آيه نجوا با رسول(ص) است. پس اين آيات، هم آيات الاحكام هستند و هم نسخ نشده‌اند چون پيام جاويدى دارند.
بينات: سؤال بعدى ما درباره اين است كه مراد از بطن قرآن چيست؟ آيا همه آيات بطن دارند؟ آيا مى شود يك آيه چند بطن داشته باشد؟ و چه كسى مي‌تواند آن‌ها را بفهمد؟‌
استاد: در كتب اهل‌سنت روايتى است كه:«انّ للقرآن ظهرا و بطنا»3 برخى از آيات مثل اللّه لا‌اله الا هوالحى القيوم (آل عمران، 3/2) ظاهر و بطنش يكى است منتها بايد دقت كرد و معناى حيات و قيوم را فهميد. لذا نبايد التزام داشت كه همه آيات ظهر و بطن داشته باشند، و چون نوع آيات در مناسبت‌هاى خاصى نازل شده پيامبر توصيه مي‌كردند كه با تعمق در آيات آن پيام درونى و جاويد دريافت شود. به خاطر همين من اساسا مخالف اين برداشت هستم كه بشر از دريافت بطن آيات عاجز باشد، چون پيامبر اين حرف را به عموم مسلمانان گوشزد كرد و طنين آن تا روز قيامت بلند است كه: اى مسلمانان در قرآن سطحي‌نگر نباشيد. اگر قرار بود قرآن بطنى داشته باشد كه فقط خدا بداند پس چرا نازل شده است و مخاطب قرآن كيست؟ «انما يعرف القرآن من خوطب به»4 مگر مخاطب قرآن امام سجاد‌(ع) و امام باقر‌(ع) است؟ خير. مخاطب قرآن از جاهل‌ترين تا عالم‌ترين انسان‌ها هستند. يعنى قرآن به گونه‌اى است كه هر فردى با فراهم كردن امكانات لازم مي‌تواند آن را بفهمد. ابن‌تيميه در رد منكران تفسير حرف خوبى دارد، مي‌گويد: عده‌اى از صحابه بودند كه از تفسير مي‌گريختند چون نمي‌دانستند اما چرا على و ابن‌عباس را مثال نمي‌زنيد كه هيچ‌وقت در جواب سئوال از قرآن باز نمي‌ماندند. پس قرآن آمده براى اين كه همه مردم بفهمند منتهى امكاناتي
( 54 )
مي‌خواهد. مثل دانشگاه كه به روى همه باز است اما تحصيل در آن شرايطى مي‌خواهد، لذا راه فهم عميق‌ترين حقايق قرآن براى مردم باز است.
بينات: آيا بطن جزو دلالات التزامى آيه است كه همان دلالت لفظى باشد يا وراى دلالت لفظى است؟‌
استاد: در كتاب الكبرى فى المنطق، مي‌نويسد: دلالت لفظى سه قسم است: التزامي، مطابقي، تضمنى و دلالت التزامى را هم به دو قسم بيّن و غير بيّن تقسيم مي‌كند. سپس دلالت التزامى بيّن را به معناى أعم و أخص، تفكيك مي‌كند. دلالت التزامى غير بيّن اين است كه تصور لازم و ملزوم در علم بالملازمه كافى نيست مگر با اقامه دليل. اما هر وقت دليل اقامه شو،د علم به ملازمه پيدا مي‌شود. سپس بحث مي‌كند كه اين دلالت نزد علماى اصول و بيان، حجت است. يعنى اين دلالت هم جزو ظواهر است. پس تعبير به بطن همان معناى غير بيّن است يعنى با نگاه سطحى روشن نيست اما بعد از تعمّق، روشن مي‌شود و حجت است.
بينات: در اين مورد مي‌شود مثال واضح‌ترى بزنيد تا براى همه ما روشن شود.
استاد: مثلاً درباره شأن نزول آيه و ما ارسلنا من قبلك الاّ رجالا نوحى اليهم فاسئلو
( 55 )
اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (نحل، 16/43) مشركان در امر رسالت تشكيك مي‌كردند كه آيا ممكن است پيامبر بشر باشد؟ كسى كه از عالم غيب خبر مي‌آورد، بايد خودش هم از آن عالم باشد. خداوند يك جواب نقضى دارد كه از اهل كتاب بپرسيد پيامبران قبلى بشر بودند يا فرشته؟ جواب حلّى هم داده كه:و لوجعلناه ملكا لجعلناه رجلاً و للبسنا عليهم ما يلبسون (انعام،6/9) يعنى اگر ملك هم مى فرستاديم بايد به صورت انسان مي‌شد و اين اول كلام بود كه آيا او فرشته است يا نه؟ خوب اين آيه بعد از ظاهر و شأن نزول آن پيامى هم دارد. ما مي‌گوييم آيا مشركان به‌خاطر شرك مخاطبند يا به‌خاطر جهل؟ و آيا اين مسأله مورد سئوال خصوصيت دارد يا هر مسأله دينى را مي‌شود سئوال كرد؟ و آيا منظور از اهل الذكر، اهل‌كتاب است يا عالم بودن اهل كتاب به آن مسأله؟ بعد از روشن شدن جواب مي‌فهميم: «على كل جاهل بأيّ مسأله من المسائل الدينيه أن يراجع العالم فى ذلك» و الآن اگر از مراجع درباره علت جواز تقليد بپرسيم، به باطن اين آيه تمسك مي‌كند، در حالي‌كه فقها به‌ظاهر قرآن تمسك مي‌كنند. البته يك ضابطه بين بطن، و ظاهر آيه وجود دارد و بايد بطن كبراى كلّى براى صغراى ظاهر باشد. مثل اين‌كه پزشك بگويد انار نخور، چون ترش است پس مريض نبايد ترشى بخورد. قرآن، رسالتى دارد كه بايد براى مردم آشكار باشد، البته فهم اين رسالت را امكانات مي‌خواهد.
بينات:بنابراين آيات مشابه چگونه مي‌تواند بطن‌هاى متفاوتى داشته باشد؟
استاد: در مورد آيات مشابه بحث مفصلى شده كه علت تكرار چيست. هر تكرارى يك نكته دارد و بطن از همين نكته‌ها استخراج مي‌شود.
بيّنات: لطفاً مثال ديگرى هم بزنيد و توضيح بفرماييد آياتى مثل القارعه ما‌القارعه چگونه مي‌تواند آيات الاحكام باشد؟‌
استاد: آياتى كه مسأله قيامت را هشدار مي‌دهد، مثل آيه اقيموا الصلاه (بقره، 2/43) است؟ آيات عقايدى هم احكام است. خداوند وظيفه پيامبر را اين‌طور بيان مي‌كند:و يعلّمهم الكتاب و الحكمه (بقره/129)، مقصود از كتاب، احكام تشريعى است، يعنى دانش شريعت. حكمت هم يعنى بينش شريعت. پيامبر مردم را در دو فضا بالا مي‌برد يكى دانش و ديگرى بينش. دانش بدون بينش ارزشى ندارد. حتى در
( 56 )
علوم طبيعى اين‌طور است. ارزش دانش دانشمند به بينش اوست. علم الشريعه هم همين‌طور است. متحجران تنها به دانش شريعت مي‌پردازند اما متشرعانى كه بينش شريعت هم دارند به روح شريعت آگاه هستند. آياتى كه مربوط به معارف است همين جنبه بينش شريعت را بيان مى كند. علم كلام زير‌بناى فقه است و اگر مبناى فقيه كامل نباشد، در فقه مي‌لنگد.
بيّنات: اما اين ديگر فقه نيست؟
استاد: قرآن مي‌گويد:ليتفقهوا فى الدين (توبه، 9/122) تفقه و فقه يعنى فهم دقيق. بعضى مسائل اخلاقى و غيره را از احكام جدا كرده‌اند و هر كس در حوزه دانش خودش به تعدادى از آيات قرآن استناد مي‌كند، اما ما معناى فقه را توسعه مي‌دهيم و مراد قرآن از فقه هم همين است.
بينات: برخى آيات بينشى قرآن اشارات علمى دارد مثل رفع السماوات بغير عمد ترونها (رعد، 13/2) حالا اين آيات با چه تصويري، آيات الاحكام هستند؟
استاد: ما، هم موضوع احكام و هم موضوع فقه را توسعه داديم. اين درس خداشناسى است و لازمه آن يك بايد عقلى است يعنى بايد خدا را اين‌طور شناخت.
بينات: آيا ممكن است كل آيات قرآن بطن داشته باشد، اما بطن بعضى را ما نمي‌فهميم و فهم آن مخصوص الراسخون فى العلم است؟‌
استاد: امكان ندارد ما آيه‌اى را نفهميم. در هيچ دوره‌اي، دانشمندى نگفته است اين آيه را نمي‌فهميم با اين كه علم پيشرفت مي‌كند و اين هنر قرآن است . اين نكته را ابن‌رشد اندلسى مي‌گويد كه هر انسانى در هر سطحى خيال مي‌كند آيه را خوب فهميده است. لذا يكى از اشكالات ما به فخر رازى كه مي‌گويد:الراسخون فى العلم (آل عمران/7) جمله مستأنقه است. اين است كه شما در كجاى تفسيرتان به آيه‌اى برخورد كرديد و گفتيد: ان المتشابه الذى لا يعلم تأويله الا‌ اللّه. هر مفسّرى به عنوان الراسخون فى العلم وارد تفسير مي‌شود. همان‌طور كه ابن‌عباس مي‌گويد: انا من الراسخين فى العلم، علامه طباطبايى هم با اين باور وارد تفسير شده و هيچ جاى قرآن براى او مبهم
( 57 )
نيست. البته ابن‌عباس كه بعد از ائمه‌(ع) اولين راسخين فى العلم است، امام صادق‌(ع) هم مي‌فرمايد: انّ رسول اللّه(ص) أفضل الراسخين فى العلم5، بين پيامبر و ابن‌عباس تفاوت هست. امام صادق‌(ع) مي‌فرمايد: «نحن اهل الذكر»6، مرجع تقليد هم مي‌گويد: أنا اهل الذكر. آيا فرقى بين امام صادق‌(ع) و مراجع نيست؟! نقش ائمه‌(ع) در فهم قرآن، كليدى است و راه فهم قرآن را به مردم ارائه مي‌دهند.
بينات: آيا مراتبى از تأويل وجود ندارد كه فقط ائمه مي‌فهمند؟‌
استاد: آيا باب علم فهم قرآن بسته است؟ من نمي‌توانم اين را باور كنم چون قرآن براى ما آمده است نه تنها براى امام صادق‌(ع)، بنابراين وقتى براى ما فهم قرآن مسدود نيست، براى ائمه به طريق أولى.
بينات: آيا ممكن است لايه‌هاى ديگرى از بطن وجود داشته باشد كه آيندگان آن را بفهمند يا فقط با اشاره معصوم فهميده مي‌شود، لذا ممكن است معصوم آخر، لايه‌هاى خاصى از بطن قرآن را بازگو كند؟‌
استاد:من اصرار دارم اين توهم را از بين ببرم كه باب علم در قرآن بسته است. ما بايد به همه افراد بشر بگوييم، در قرآن نقطه كورى كه نتوان حل كرد وجود ندارد. با اين حساب اگر كسى به نقطه كورى رسيد با مراجعه به و روايات معصومين‌(ع) و اقوال سلف و دانش‌هاى مختلف، تلاش مي‌كند اين نقطه كور را باز كند. پيشرفت دانش در باز‌كردن اين ابهامات است. من خودم حدود30 سال سئوال داشتم كه آيا در آيه ملكين ببابل هاروت و ماروت (بقره/102) واقعاً خدا دو فرشته فرستاده است كه راه سحر و ابطال آن را به مردم ياد دهند؟ اين پرسش پس از تلاش طولاني، يك ماه است براى من حل شده. من فهميدم هاروت و ماروت اسم معرّب است و اين دو، دانشمندانى بوده‌اند كه علاوه بر تسلط به دانش روز، زاهد و عابد هم بوده‌اند. مردم، آنها را فرشته مي‌خواندند نه اين‌كه قرآن آنها را فرشته مى داند و اين به جهت حالات و خصوصيات آن دو بوده است. خداوند هم تعبير مردم را نقل مي‌كند، نه آنكه هاروت و ماروت را فرشته بداند. روش آن دو هم اين بوده كه علم را به مردم مي‌آموختند و هشدار مي‌دادند كه از آن سوء استفاده نشود.
از اين رو من علم تفسير را بشرى مي‌دانم و انسان‌ها بودند كه اين علم را به وجود
( 58 )
آوردند. منتها از شخص پيامبر شروع شد و صحابه و تابعان ادامه دادند و چون بشرى است رو به پيشرفت و تعميق است. پس نبايد در نقطه كور به يأس برسيم و بگوييم اين از مواردى است كه بايد منتظر ظهور بود! اين باعث مي‌شود كسانى كه به حضرت حجت ايمان ندارند به سير تفسير ادامه دهند و معتقدان به حضرت، توقف كنند. البته نبايد عجله كرد. من30 سال تلاش كردم و باز از اين موارد دارم كه به خواص هم نگفته‌ام تا حل بشود.
بيّنات: پس نقش ائمه در تفسير چيست؟‌
استاد: نقش ائمه كليدى است. راه و روش ياد مي‌دهند. ائمه مي‌گويند در تفسير آيات به ظرائف توجه كنيد نه به عبارت ساده لفظ آيه. مثل مسح بعض سر كه امام صادق‌(ع) مي‌فرمايد: «لمكان الباء»7، استاد ما مرحوم شيخ محمد رضا جرقويى اصفهانى در كربلا مي‌گفت: اين‌كه بعضى مي‌گويند باء در اين آيه براى تبعيض است اشتباه مي‌كنند زيرا نكته اين‌جاست كه كلمه مسح خودش متعدى است و آوردن باء براى الصاق است. لذا مفهوم الصاق در مسح تضمين مي‌شود و معناى آن «الصقوا المسح بالرأس» مي‌شود. حال اگر دست را اندكى به سر بكشند معناى الصاق امتثال مي‌شود. اين دقت را امام صادق‌(ع) به زراره ياد مي‌دهد.
بيّنات: با پيشرفت علم تفسير مي‌بينيم كه دانشمندان در هر عصر به برداشت‌ها و فهم‌هاى جديدى از آيات رسيده‌اند. روايات بطون سبعه هم شايد به همين مسأله اشاره داشته باشد. سئوال اين‌جاست كه آيا مرز و پايانى براى دريافت پيام‌هاى جديد وجود دارد؟
استاد: گرچه من روايات سبعه بطون را در جاى معتبرى نديدم، اما علي‌القاعده درست است چون گاهى اوقات از يك آيه چند پيام عرضى فهميده مي‌شود و گاهى هر پيام در طول خود پيام ديگرى را مي‌رساند.
حديثى از پيامبر اكرم(ص) است كه «له نجوم و على نجومه نجوم»8 كه به همين اشاره مي‌كند كه قرآن عمقى دارد كه هر چه برويد به قعر آن نمي‌رسيد. معناى اين روايت اين است كه مي‌شود برداشت‌هاى بي‌نهايتى از قرآن داشت. و چه بسا در عصر شكوفايى علم پس از ظهور امام زمان‌(عج)، برداشت‌هاى روشن‌ترى از قرآن بشود. البته اين غلط است كه بگوييم با آمدن حضرت، غايه العلم نشان داده مي‌شود چرا كه
( 59 )
در آن صورت باب تحقيق بسته مي‌شود. من با اين فكر مبارزه مي‌كنم. اتفاقاً حضرت كه تشريف بياورند ما را وا‌مي‌دارند به ادامه اين راه و كمك مي‌كنند چرا كه قرآن درياى بي‌انتهاست.
بيّنات:با توجه به اين‌كه جلد ششم التمهيد را به تفسير علمى و اعجاز قرآن اختصاص داديد، سؤال اين است كه ما تا چه حدّى به علوم تجربى مي‌توانيم تكيه كنيم و چه نوع از تفسير علمى را جايز و چه نوع را غير مجاز مي‌دانيد.
استاد: فهم كلام هر متكلمى مبتنى بر ابزارى است و هر مخاطبى با يك سرى پيش‌فرض‌هايى بايد سراغ كلام برود. مثل اصاله الحقيقه و غيره. يك سرى پيش‌فرض‌ها هم هست كه رأى را به قرآن تحميل مي‌كند. اين همان تفسير به رأى و خطاست. بحث اين‌جاست كه آيا از علم هم مي‌توان به عنوان ابزار فهم قرآن استفاده كرد يا نه؟ و اشكال اين است كه علم در حال تغيير است و پس از مدتى اشكال نظريات علمى آشكار مي‌شود. مثلا ما در نجف كه بوديم نظريه جاذبه كره زمين زير سئوال رفت و تا ده سال اين بحث مطرح شده بود كه جاذبه در واقع فشار از بيرون است و نه كشش درونى زمين. ما به دانشمندانى كه به دست آوردهاى علمى مي‌رسند نمي‌توانيم بگوييم از آن داده‌ها در فهم قرآن استفاده نكنيد. مثل دانشمندى كه و جعلنا السماء سقفا محفوظا (انبياء، 21/32) را جوّ زمين معنا مي‌كند كه از ورود اشعه‌ها و اشياى فضايى به سطح زمين جلوگيرى مي‌كند. پس محل نزاع جايى است كه ما بخواهيم در فهم قرآن به دستاوردهاى علمى دانشمندان رجوع كنيم. در مجموع بايد گفت استفاده از فراورده‌هاى علمى به عنوان ابزار درك مفاهيم قرآنى براى خود صاحب‌نظران قهرى است اما ديگران كه مي‌خواهند از اين نظريات استفاده كنند اولاً بايد اين نظريات به سر حد كمال رسيده باشد و ثانياً با كلمه يحتمل در تفسير مطرح شود نه آنكه به‌طور جدى گفته شود معناى آيه همين است و لا‌غير.
بيّنات: پس تفسير علمى اگر مستند قطعى باشد صحيح نيست اما اگر احتمال باشد مجاز است. اما آيا همين اشكال به ساير روش‌ها و ابزارها مثل كلام و فلسفه وارد نيست؟ چرا كه تغيير و پيشرفت در علوم عقلى هم وجود دارد اما تغييرات علوم تجربى در يكى دو قرن
( 60 )
اخير بيش‌تر نمود داشته است. لذا تعارض قرآن با يافته‌هاى علمى را چگونه بايد توجيه كرد؟‌
استاد: يك مفسّر از علوم مختلفى استفاده مي‌كند مثل تاريخ. مثلاً قرآن مسأله ذو‌القرنين را مطرح مي‌كند. عده‌اى از ابزار تاريخ براى تفسير استفاده مي‌كنند و مي‌گويند اين شخصيت جهانى بايد در تاريخ ثبت شده باشد و كسى جز اسكندر مقدونى نمي‌تواند باشد. اما دلايلى هست كه ثابت مي‌كند او نمى تواند عبدصالح خدا باشد. اسكندر انسان شهوت‌ران و ستمگرى بود كه تمام فرهنگ و علم و آداب ايران را از بين برد و به بشريت خيانت كرد. فخر‌رازى به اين مسأله توجه نكرده و اسكندر را ذو‌القرنين مي‌نامد. اخيراً هم آقاى ابو‌الكلام آزاد با تتبع در تورات و مطالعه تاريخ، ذو‌القرنين را با كورش تطبيق مي‌دهد. اما ما مي‌گوييم همين‌جا هم بايد گفت احتمال دارد كورش باشد و چه بسا در آينده، شخصيت ديگرى پيدا شود. پس دانش عقلى و نقلى بشر اگر ابزار تفسير قرآن شود بايد با كلمٌ يحتمل همراه باشد.
بيّنات: در مسائل عقلى كه برهان مسلّم داريم و حتى ظواهر آيات را با آن تأويل مي‌كنيم مثل «و جاء ربك» به قطع تفسير مى كنيم حال اگر در مسائل تجربى هم به قطع برسيم تفسير بالحاظ اين قطع چگونه است؟‌
استاد: اشكالى ندارد. اگر به جايى رسيديم كه براى صدها سال قاطعيم و برهان داريم، اشكالى ندارد. ما مي‌خواهيم چيزى كه احتمال خطا دارد به قرآن منتسب نشود و حداقل بايد گفت من طبق اين قاعده آيه را اين‌طور مي‌فهمم. اما در تعارض بين داده‌هاى قرآنى و علوم بشري، دانشمندان غير مسلمان مشكلى ندارند چون معتقدند قرآن با فرهنگ زمان خود داد و ستد كرده و سخن گفته است. ولى ما مسلمانان كه مي‌گوييم قرآن از فرهنگى كه غلط باشد حتى به عنوان ابزار و پل استفاده نمي‌كند، بايد مسأله را جواب بدهيم.
بيّنات: چه دليلى وجود دارد كه قرآن از فرهنگ معاصر و زمان خود متأثر نشده است؟
استاد: قرآن، كتاب هدايت و تربيت است. چنين كتابى وقتى مي‌خواهد نسل يا نسل‌هايى را تربيت كند بايد دليل بياورد. اگر بگويد وفاى به عهد خوب است، بايد چند شاهد بياورد. فن قرآن خطابى است و بايد از قضاياى تلخ و شيرين انسان در طول تاريخ شاهد بياورد. شواهد قرآنى هم بايد واقعى باشد نه تخيلى. از سوى ديگر
( 61 )
استشهادهاى قرآنى اگر برگرفته از فرهنگ روز باشد، براى آيندگان نامفهوم خواهد بود. مثلاً در فرهنگ ما ايراني‌ها ضرب‌المثلى هست براى اين مطلب كه كار را بايد به موقع انجام داد، با تعبير: «نوش دارو پس از مرگ سهراب».اين ضرب‌المثل براى ايراني‌ها مفهوم است البته نه نوشدارو و نه سهراب هيچ‌كدام واقعى نيستند. اما هلندي‌ها از اين مثال چيزى نمي‌فهمند. پس چون قرآن براى هدايت همه اقوام آمده است نمي‌تواند از فرهنگ يك قوم جاهل استفاده كند. مطلب ديگر اين‌كه استفاده از تخيّل براى تربيت مردود است و حتى در كتاب‌هاى دبستانى هم امروزه، ديگر از مسائل تخيلى استفاده نمي‌شود، چون وقتى بچه بزرگ شد مي‌رسد به اين‌كه شما يك اصل تربيتى را بر پايه يك تخيل گذاشته‌ايد، لذا هر چه ساخته‌ايد فرو مي‌رود زيرا مي‌فهمد كه شما با دروغ مي‌خواستيد مطلبى را اثبات كنيد. كليله و دمنه از همين روش استفاده كرده ولى سعدى هم كه كتاب تربيتى دارد، از حكايت‌هاى واقعى استفاده كرده است. چون سعدى مي‌داند اگر بخواهد معلم اخلاق باشد و اخلاق فاضله را در جامعه ترويج كند بايد شواهد زنده و واقعى ارائه دهد. سعدى اين كار را از قرآن ياد گرفته است. قرآن امكان ندارد براى هدايت اقوام گوناگون بشر از پندارهاى بي‌اساس فرهنگ جاهلى استفاده كند. ما در كتاب «شبهات وردود» اثبات كرديم كه تمام شواهد قرآني، واقعيت دارد. قرآن اگر در جاى ديگرى هم نازل مي‌شد از فرهنگ آنجا متأثر نمي‌شد و همين پيام را القا مي‌كرد. قرآن از شواهدى استفاده كرده كه همه بشر قبول دارند. كلمه شتر مخصوص عرب‌ها نيست يا اشجار و انهار و غيره، در كجاى دنيا وجود ندارد؟ در همه جاى دنيا تفريحگاه را همين چيزها مي‌دانند نه آنكه چون مردم عرب از سبزه‌زار محروم بودند، خدا در قرآن آورده باشد. يا كلمه حور‌العين را كه سيه‌چشم معنى كرده‌اند، اين كلمه را نفهميده‌اند، زيرا عين يعنى درشت‌چشم، حور هم يعنى كسى كه سفيدى چشم او درخشندگى دارد و بيمار نيست كه زردى و كدرى داشته باشد. در همه جاى دنيا اين مفهوم، زيبا است.
بينات: با لحاظ عدم تأثير‌پذيرى قرآن از فرهنگ‌هاى زمانه، تعارض قرآن با داده‌هاى علمى در باور مسلمانان چگونه توجيه مي‌شود؟‌
استاد: سيد قطب حرف خوبى در اين زمينه دارد و مي‌گويد قرآن مسائل علمى ر
( 62 )
مبهم مي‌گذارد چرا كه قرآن از واقع اطلاع دارد، اما اگر تصريح كند ممكن است دانشمندان آن روز كه به علم خود قطع دارند، با قرآن مخالفت كنند. لذا قرآن خود را درگير نمي‌كند و از وراى آن رد مي‌شود تا در طول تاريخ هر چه علم پيشرفت كند دانشمندان، قرآن را با نظريات علمى در تعارض نبينند. مثلا آيه و لبثوا فى كهفهم ثلاث مئه سنين وازدادوا تسعأ (كهف، 18/25) را دائره المعارف بريتانيكا اشكال كرده به اين كه از زمان پادشاه زمان اصحاب كهف تا پادشاه بعدى كم‌تر از200 سال فاصله است. اما قرآن مي‌گويد309 سال. در حالي‌كه قرآن نقل قول مي‌كند و در پايان مي‌فرمايد: قل اللّه اعلم بما لبسوا.(كهف/26) ابن‌عباس، مجاهد و قتاده مي‌گويند اين نقل قول است. از طرف ديگر اين قصه اصلاً به دقيانوس مربوط نمي‌شود، زيرا دقيانوس150 سال قبل از بعثت بوده و مردم عصر نزول بايستى همه شنيده باشند، اما در تاريخ محمد‌بن اسحاق هست كه عده‌اى از قريش از احبار مدينه پرسيدند آيا مي‌شود چنين كسى ادعاى نبوت كند؟ گفتند سه سئوال از او بپرسيد. يكى از سه سئوال اين بود كه«واسئلوه عن الفتيه الذين ذهبوا فى الدهر الاول» وقتى يهود مي‌گويد دهر الاول، يعنى مسأله به قبل از تاريخ بني‌اسرائيل بر‌مي‌گردد. پس يك مسأله يهوديه است نه مسيحيه. اين تعارض‌ها و مخالفت‌ها از اين قبيل است كه برداشت‌هاى ما با داده‌هاى علمى سازگارى ندارد نه با خود قرآن.
مثال ديگر نظريه تكامل داروين است. دانشمندان هم زمان داروين اشكالات عميقى به اين نظريه وارد كردند و در جهان علم مردود اعلام شده و ثابت نشده است. عجيب اين است كه نظريه تكامل هنوز در كشورهاى شرقى مطرح است! فلاسفه ما تكامل را از قديم در هر صنف مطرح كرده‌اند اما تكامل از صنف به صنف را كسى قائل نشده است. در سير تبديل ميمون به انسان حلقه مفقوده‌اى وجود دارد كه جناب داروين هر چه كاوش كرد نتوانست آنرا پيدا كند. مطلب دوم اين‌كه داروين مي‌گويد ما منكر خدا و خلقت او نيستيم و مسير خلقت را مي‌خواهد تشريح كند. او در مقدمه كتاب اصل الانواع خود طى نامه‌اى به همكارش كه در آلمان است مي‌نويسد: مؤمنين و ملحدين هر دو قائلند جهان آفرينش به يك نقطه اولى منتهى مي‌شود اما اختلاف اينجاست كه آيا آن نقطه داراى عقل و شعور و حيات و علم بوده يا نه؟ داروين اين‌جا قضاوت مي‌كند كه اگر آن نقطه، فاقد اين كمالات است پس اين عقل و شعور و
( 63 )
حيات و علم از كجا در جهان ايجاد شده است؟ پس حق با مؤمنين است. اين يك استدلال علمى يك دانشمند است. داروين نمي‌خواهد منكر صانع و خالق شود بلكه روش او فرق دارد. قرآن هم اين مسائل را مجمل مطرح كرده است. عده‌اى از دانشمندان مسلمان هم معتقدند نظريه داروين با قرآن سازگارى دارد. اين زبان جهانى قرآن خود يك جنبه اعجازى است كه با نظريه‌هاى علمى درگير نمي‌شود زيرا اين كار با هدف تربيتى قرآن ناسازگارى دارد.
بينات: آيا مي‌شود اين‌طور نتيجه گرفت كه براى اثبات نظريه‌هاى علمى نبايد به قرآن استناد كرد؟ اگر اين سخن درست است در اين صورت از داده‌هاى علمى به چه نحو مي‌توان در درك لطايف قرآن بهره برد؟‌
استاد: قرآن اگر متعرض مسائل علمى هم شده باشد، مقصود كلام نبوده است بلكه تراوشى است. متكلّم چون مُهيمن به اسرار خلقت است ولو در بُعد خاصى حرف مي‌زند گاهى عباراتى در بين كلام دارد كه حاكى از علم سرشار او است و فقط مخاطبان خاص و علما آن را مي‌فهمند. در فرهنگستان زبان مصر، كه متصدى انتخاب واژه براى مفاهيم علمى است مي‌خواستند براى عبارات كيهان شناسى و هوا فضا، واژه‌هايى پيشنهاد كنند اما ديدند كلمه‌هاى قرآنى كه براى ابر و باد و غيره بكار رفته دقيق‌ترين الفاظى است كه مي‌تواند اسم علمى اين اشياء با لحاظ خصوصيت‌هاى آن باشد. علماى مصر كه كشورشان مهد فرهنگ و ادب عرب است اين‌طور تحت تأثير اعجاز قرآن قرار گرفتند. دريافت اين ظرايف در گرو پيشرفت علم است و عظمت قرآن روز به روز بيشتر آشكار مي‌شود. البته خود قرآن جنبه اشارات علمى را به عنوان معجزه مطرح نكرده است اما ما امروز به اين دليل رسيده‌ايم و مي‌توانيم اين بُعد را به عنوان اعجاز قرآن به جهانيان معرفى كنيم. اين خدمت علم به قرآن است. اعجاز در اين بعد، يك وصف انتزاعى است. مثلاً حضرت امير‌(ع) در يكى از خطبه‌ها تصريح مي‌فرمايد: كه انسان با استخوان مي‌شنود.9 همين مسأله باعث شيعه شدن يك دانشمند فرانسوى در اوائل قرن بيستم شد، اما حضرت نمي‌خواستند اعجاز‌آفرينى كنند بلكه به‌خاطر احاطه علمي‌شان در بين كلام، يك مسأله علمى را مطرح مي‌كنند، برخلاف ديگران كه فكر مي‌كردند انسان با غضروف مي‌شنود.
( 64 )
بينات: جناب آقاى معرفت ظاهراً حضرت عالى در باره نسخ هم به نقطه نظرات جديدى رسيديد لطفاً در اين باره توضيحاتى بفرماييد.
استاد: مسأله نسخ از بدو نزول قرآن تاكنون مطرح بوده اما در زمان معاصر، دستاويزى شده براى حمله به اين كتاب عزيز، لذا جامعه اسلامى و دانشمندان جهان اسلام و سنگرداران دفاع از حريم قرآن كه من به همه آنها خوش بين هستم، روى اين مسأله تجديد نظر كنند تا هيچ گونه سستى و تساهلى در حرف‌هاى گذشته براى رخنه و زير سؤال بردن قرآن، باقى نماند.
يكى از شبهاتى كه امروز به نسخ وارد مى كنند اين است كه آيات منسوخ پس از جعل حكم و نسخ آن، امروزه چه كارايى دارد؟ و اشكال مهم‌تر اين كه از كجا معلوم مى شود كدام آيه ناسخ و كدام آيه منسوخ است؟ چه كسى مي‌تواند اين مطلب را تشخيص بدهد؟ چه بسا‌آيه اى كه من تصور مى كنم منسوخ باشد، نسخ نشده است! پس از بروز اين مشكلات، دانشمندان مصرى كتاب‌هاى قطورى نوشتند و شيوه آقاى خويى ـ رحمه اللّه عليه ـ را پيش گرفتند كه اساساً منكر نسخ در قرآن هستند.
بنده همان وقت كه در نجف بودم رساله نسخ را نوشتم و معتقد بودم دائره نسخ به اين وسعتى كه بعضى مى گويند، نيست. بعضى تعداد آيات منسوخ را تا 260 آيه مي‌دانند. ما مى گفتيم آيات منسوخ با مكرراتش بيش از 20 آيه نمي‌شود. در جلد اوّل التمهيد هم همين مقدار چاپ شد.
اما استاد ما آقاى خوئى به كلى منكر نسخ بود و حتى آيه‌اى كه ما براى نقض مطلب عرض مى كرديم،ايشان نپذيرفت. البته ما آن موقع قانع نشديم ولى به مرور زمان فهميديم كه حق با استاد بوده است.
بينات:پس منظور از ناسخ و منسوخ در روايات چيست؟
استاد: اين كه در روايات از ناسخ و منسوخ سخن به ميان آمده، منظور تخصيص و تقييد است كه فقيه بايد آيات و مطلقات را به آنها اخذ كند نه آنكه آيه‌اى كارايى خود را از دست داده باشد مثل آيه:و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلاثه قروء، كه مطلق است اما به رجعيات اختصاص دارد. لذا شما يك آيه مثال بزنيد كه بى فايده و بى اثر باشد.
( 65 )
ما وقتى با استاد بحث مى كرديم آيه:والذين يتوفون منكم و يذرون ازواجاً وصيه لازواجهم متاعاً الى الحول غير اخراج (بقره/240) را مي‌خوانديم كه اجماع فقها كمك كرده تا با دسته‌اى از آيات،نسخ شود.يعنى دليل محكمى وجود ندارد كه آيه‌اى آنرا نسخ كرده باشد. فقها مي‌گويند اين آيه درباره زن هايى است كه شوهرشان فوت مى كنند.زمان جاهليت، عده وفات، يكسال بوده كه امروز به نام حداد5، شناخته مي‌شود. يعنى زنِ شوهر مرده يكسال از زيور آلات استفاده نمى كرد و مجالس عروسى نمي‌رفت. هنوز هم اين كار بين عرب مرسوم است. فقها مى گفتند اين آيه اشاره به حداد جاهليت بوده و بعد با آيه:و لهن الربع (نساء، 4 /12) نسخ شده كه مقدار ميراث و زمان عده را اربعه اشهر و عشر (بقره/234) مشخص كرده است. آقاى خوئى مي‌فرمود آيات عده و ارث با اين آيه منافاتى ندارد، چون شرط نسخ آن است كه بين ناسخ و منسوخ، تهافت باشد. اصلاً علت اين‌كه آقاى خوئى مخالف نسخ بود، اين است كه خود قرآن اختلاف بين آيات را نفى مى كند،آن وقت شما مي‌خواهيد از اختلاف به نسخ پي‌ببريد! من عرض كردم آن دو روايتى كه در تفسير عياشى است و آيه را مربوط به حداد مى داند چه گونه است؟ آقاى خوئى فرمود: سند ندارد.البته تفسير عياشي، تفسير خوبى است. گفتم اجماع فقها را چه مى گوئيد كه در طول تاريخ فقه،كسى دو حق براى زن قائل نيست؟ ايشان فرمود: من قائل مى شوم و مي‌گويم مستحب است يك زن شوهر مرده را تا يكسال از خانه بيرون نكنند و اين منافاتى با پرداخت ارث ندارد.
ايشان شاهد هم مي‌آورد به اين كه اگر آيه به حداد وعده مربوط مى شد،نمي‌فرمود:اگر خارج شدند. پس اين يك تكليف ارفاقى بوده نه الزامى . بعدها
( 66 )
كه ما روى اين آيه فكر كرديم ديديم آيه مربوط به اشخاصى است كه در سنين بالا ازدواج مجدد مى كنند و معمولاً از اين زن ها اولاد ندارند،چرا كه اگر اولاد داشته باشند كسى آنها را از خانه اخراج نمي‌كند. اين آيه توصيه مى كند كه اين زن ها را از خانه اخراج نكنيد،مگر آنكه خودشان بروند. بنابراين مفهوم آيه خيلى ساده و سهل شد و فهميديم حق با استادمان بوده است.
بينات: نظر شما درباره آيه نجوى چيست؟
استاد: آقاى خوئى اين آيه را به عنوان نسخ ظاهرى مي‌پذيرفت نه نسخ اصطلاحى. يعنى حكم اولى به ظاهر اطلاق، تداوم داشت اما آيه ناسخ بنابر «تأخير بيان الى وقت الحاجه» اعلام مى كند كه اين حكم تا اين زمان كارايى داشت. اما آيا حكم آيه نجوا حكومتى است يا شرعى؟ حكم حكومتى براى شرايط خاص، شخص خاص و زمان خاص، تشريع مي‌شود و قانون شريعت نيست كه تغيير نكند. سيد قطب در اينجا حرف خوبى دارد و آن اين كه آيه نجوى مي‌خواسته صحنه‌اى ايجاد كند براى القاى يك پيام و وقتى اين پيام رسانده شد،پرده برچيده مي‌شود. عرب‌هاى آن‌زمان به خاطر اخلاق خوب پيامبر، قبل از بعثت با ايشان مثل يك انسان معمولى تحدّث داشتند و مى خواستند زمان زعامت ايشان در مدينه هم اين روش را ادامه دهند. اما با توجه به مسئوليت سنگين پيامبر ديگر امكان ندارد آحاد مردم به صورت انفرادى با پيامبر به صحبت بنشينيد. اين آيه نازل شد و با اين پيام صحنه اى ايجاد كرد كه عرب ها آن را گرفتند و مزاحم نشدند نه آنكه از دادن صدقه بخل كنند. حكم اين آيه حكومتى بود و به شرايط خاصى مرتبط مى شد. پس ربطى به ناسخ و منسوخ ندارد و پيام آيه همچنان جاويد است. فرض كنيد ما با رهبر انقلاب سابقه دوستى داشتيم حالا اگر هر دقيقه بخواهيم وقتشان را بگيريم، صحيح نيست.
بينات: در اين آيه پرداخت صدقه واجب شده و بعد وجوب برداشته شده است آيا اين نسخ نيست؟
استاد: اين صدقه، كنايه است.پيام آيه اين است كه نبايد براى امور ساده مزاحم پيامبر شد. عرب‌ها اين پيام را گرفتند و مؤدب به آداب الهى شدند.و ديگرلازم نيست
( 67 )
براى حرف هاى مهم و ارزشمند هم پول بدهند،زيرا تكلّف است. اشكال اين جاست كه آيه‌اى در قرآن باشد و به آن عمل نشود،در حالى كه اين آيه،هم زمان رسول اللّه و هم الآن عمل مي‌شود ومى گويد مزاحم اولى الامرتان نشويد.
بينات: از بيان آقاى خوئى اين طور برداشت مى شود كه طلب امر، شدّت و مراتبى دارد. در اين آيه مى شود گفت ابتدا شدّت طلب در حد وجوب بوده و بعد از شدّت آن كاسته شده و در حد استحباب است پس اگر پيامبر(ص) زنده بودند، الان هم براى صحبت با ايشان صدقه دادن مستحب بود؟
استاد: اين طور نيست، آيه مي‌خواست به عرب‌ها بفهماند حرفتان بايد ارزش پرداخت پول داشته باشد يعنى اگر حرفتان ارزش داشت سراغ پيامبر برويد.
بينات: يكى ديگر از آيات مورد مناقشه در نسخ، بحث رجم و جلد است. نظر حضرت عالى چيست؟
استاد: گفته شده آيه والاتى يأتين الفاحشه من نسائكم (نساء / 15)و والّذان ياتيانها منكم فآذوهما فإن تابا و أصلحا فاعرضوا عنهما ان اللّه كان تواباً رحيما (نساء / 26) حكم اوليه اسلام بوده كه اگر زن‌ها مرتكب فحشا شدند چهار تا شاهد بگيريد و بعد اين‌ها را در خانه زندانى كنيد تا بميرند يا خدا يك حكم ديگرى بياورد. همچنين اگر مردها مرتكب فحشا شوند سرزنش كنيد، سيلى بزنيد كه ديگر از اين كارها نكنند! اين حكم اوليه بعد با حكم جلد و رجم نسخ شد. اين نظريه اكثر فقهاست اما آقاى خوئى مي‌فرمود آيه دارد:او يجعل اللّه لهن سبيلا (نساء /15) معناى سبيل اين است كه راه خلاصى بدهد. شما مى گوييد اين راه خلاص كه خدا وعده داده،رجم و جلد است!
ابومسلم اصفهاني«الاتي» را براى مساحقه«والذان» را براى لواط مى گيرد و به نحوى نسخ را از بين مى برد،اما ما در بحث اخير نسخ نوشتيم كه نه حرف ابو مسلم صحيح است نه علماى سلف. اين دو‌آيه چيز ديگرى را نشان مى دهد.قديم كه مردم طايفه اى زندگى مى كردند،لازم بود كه سرپرست خانواده از افراد فاميل مواظبت كند كه منحرف نشوند. آيه اول به دختران خانواده مربوط مى شود چون فاحشه اساساً به معناى زنا نيست. فاحشه يعنى گناه جمعى مثل غيبت ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه كه وقتى كسى با غيبت
( 68 )
گناهى مى كند، حريم آن گناه شكسته و علنى مي‌شود. هر گناهى كه از اثم درآمد و جمعى شد، فاحشه مي‌شود. اين آيه مى گويد اگر دختران شما تعهد اخلاقى ندارند و چهار نفر از بستگان ديدند كه شئون اخلاقى را بيرون از منزل رعايت نمى كنند جلوى اين ها را بگيريد و در خانه زندانى كنيد. آيه دوم هم مى گويد اگر دو نفر از جوان هايتان چه دختر و چه پسر(از باب تغليب) با هم روابط مشكوكى دارند مواظبشان باشيد. پس موضوع اين،آيات آموزش تربيت خانوادگى است،معناى مقبولى هم دارد و نسخ هم نشده است.
بينات: ظاهراً در باره انواع نسخ هم حضرت عالى نظرات جديدى داريد ،لطفاً بيان بفرماييد.
استاد: يك نسخ، نسخ شريعت به شريعت ديگر است كه ما منكر آن شديم.البته بعضى از احكام شريعت پيشين ممكن است حسب تغيير نسخ شود: و لاحل لكم بعض الذى ما حرم عليكم (آل عمران، 30 /50) نوع ديگر نسخ به اصطلاح تدريجى است كه ما اسم آن را نسخ مشروط گذاشتيم و در واقع نسخ نيست. مثلاً مسلمانان در شرايط خاصى بايد در برابر تعرض دشمنان، سكوت مى كردند، بعد حكم ديگرى آمد كه: فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل مااعتدى عليكم (بقره/194) يعنى اگر تعرضى كردند،فحشى دادند،تو هم مقابله به مثل كن بعد از اين آيه آمد كه قاتلو الذين يلون من الكفار(توبه/123) يعنى كفارى كه دور دست هستند را بكشيد. در مرحله بعد حكم جديدى آمد كه فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم(توبه / 5) اين مى رساند كه مسلمانان شرايط متغير و تدريجى داشتند،لذا حكم بعدى ظاهراً، حكم سابق را نسخ مى كند يعنى مسلمان حق ندارد وقتى كه قوت گرفت،نسبت به تعرض دشمنان ،چشم پوشى كند. ما گفتيم اين نسخ مشروط است و بسته به شرايط است. هر وقت مسلمانان در حالت ضعف قرار گرفتند بايد چشم پوشى كنند و اگر قدرت گرفتند اجازه تعرض ندهند.
بينات: آيا حكم شراب هم همين طور است؟
استاد: خير، شراب از اوّل ممنوع بود و هيچ آيه اى اجازه شراب خوردن نمي‌دهد.اين كه اوّل فرمود:لا تقربوا الصلاه و انتم سكارى (نساء / 43) با تحريم مطلق منافاتى ندارد. اين تشريع تدريجى است و اين‌آيه به هيچ وجه نسخ نشده است.
( 69 )
بينات: برخى تعدد قرائات و اختلاف آن را دليلى بر تحريف قرآن مي‌دانند و در مباحث علوم قرآنى خواستار بررسى قرائات مختلف و استناد به آنها در حكم هستند،اما در عصر حاضر پديده اى پيش آمد و شخصى بي‌سواد به نام كربلايى كاظم به صورت ناگهانى قرآن را به شيوه اى كاملاً مسلط از حفظ قرائت كرد.اين پديده چه قدر در علوم قرآنى و پاسخ به اين نوع شبهات حجيت دارد؟
استاد: از نظر فقهى چون سلسله كار بر روى برهان است،اين مسأله حجيّت ندارد.اما اين اتفاق كاملاً عادى است و ثابت شده است. زيرا امكان دارد برخى افكار از ارواح عاليه منتقل شود. تغيير كلمات قرآن هم دروغ است و ايشان را اهل فن آزمودند و قرائتش هم عين همين قرائت حفص بود.
بينات:شما اعجاز قرآن را در چه مى دانيد؟
استاد:«انافه اللفظ و فخامه المعني» اعجاز قرآن را تشكيل مي‌دهد. اناقه يعنى لفظ شيك و زيبا كه همراه با معناى بسيار متعالى باشد(فخامه المعنى). لذا سيّد مرتضى به كسانى كه منحصراً فصاحت و بلاغت را اعجاز قرآن مى دانند اشكال مى كند و مى گويد: ما در كلام عرب، عبارات فصيح و بليغ زيادى داريم، پس تنها فصاحت و بلاغت نمى تواند نشانه اعجاز قرآن باشد تا به آن تحدّى شود. مثلا فنون بديعى كه فردوسى و حافظ اعمال كرده اند، خارق العاده است. مثل اين شعر:
بـه روز نبـرد آن يــل ارجــمنـد به تيغ و به خنجر به گرز و كمند
بريد و دريد و شكست و ببست يلان را سر و سينه و پـا و دسـت
او از فن لفّ و نشر مرتب، چهار بار در اين دو بيت استفاده كرده است. اين در عالم ادب غوغاست و نظير ندارد اما از نظر محتوا لاف و گزاف است و رسالتى ندارد. در حالى كه قرآن در عين اعمال فن، محتوا و پيام بالايى ارائه مى دهد. يكى از اين فنون، مجاز در قرآن است كه عدّه اى منكر آنند و عده‌اى موافق.بعضى مى گويند اگر مجاز را بپذيريم لازم مي‌آيد صفات خدا غير واقعى باشد، بعضى هم اصلاً مجاز در لغت را قبول ندارند چه رسد به قرآن. اما در فهم تعريف مجاز به اين كه«المجاز يصح سلب الحقيقه عنه» اشتباهى رخ داده است. زيرا اين سلب حقيقت به معناى فلسفى نيست. حقيقت فلسفى يعنى الموجود بالعين، اما اين حقيقت يعنى الموضوع له
( 70 )
الاصل. زيرا وقتى از اسد، رجل شجاع اراده مى كند باز حقيقت فلسفى و يك موجود حقيقي، مراد است نه وهمى. اگر قرآن را از مجاز خالى كنيم يك سرى ظرايف و لطايف و هنر را از قرآن مى گيريم. قرآن از راه هنر بر عرب و دنيا چيره شده است. مثلاً آيه شريفه يوم نقول لجهنم هل امتلأت و تقول هل من مزيد، (ق، 50/30) كه يك تعبير ادبى والايى است. سيد قطب مي‌گويد: هنر قرآن اين است كه براى جمادات، همچون انسان، نطق و بيان و احساس خلق مى كند.
طنطاوى هم در اين باره يك داستان نقل مى كند از دو استاد اديب كه يكى منكر اعجاز ادبى قرآن بوده است و ديگرى پيشنهاد مى كند هر دو جمله‌هاى ادبى بسازند با اين مفهوم كه«جهنم آن‌قدر وسيع است كه هر چه پرش كنند باز هم جا دارد». مى گويد ما براى بيان اين معنا توانستيم در قالب‌هاى مختلف ادبي، 30 جمله بسازيم اما در نهايت كه اين آيه را خواندم، همكارم از تعجب ماتش برد و اعتراف كرد كه اين كلام بشر نيست. مخالفان اعجاز در توجيه اين آيه مي‌گويند خداوند، روز قيامت به جهنم، قوه نطق مى دهد! و با اين حرفشان تمام زبيايى ها و لطافت‌ها را از بين مي‌برند. از اين مثالها در قرآن بسيار است.
بينات: حضرت‌عالى يك بحث ابتكارى داريد به نام نسخ تمهيدي، منظور از اين نسخ چيست؟
استاد: نسخ تمهيدى به اين معناست كه شارع مقدس براى مبارزه با برخى عادات غلط كه بين مردم جا افتاده، ابتدا حكمى را هماهنگ با جامعه، ترخيص مى كند، سپس عقب نشينى كرده و بنيان اين عادت غلط در جامعه را فرو مي‌ريزد. مثل آيه نشوز كه مي‌فرمايد:واضربوهن (نساء/34) اين ترخيص ضرب، زمانى آمد كه زدن زن يك امر متداولى بود. الان هم مشكل بزرگ انگلستان همين است. چندى بيش مصاحبه‌اى پخش مي‌شد، از قبايل بختيارى كه، زنى مى گفت شوهرانمان ما را مي‌زنند. خبرنگار پرسيد چرا؟ گفت اگر نزنند ما آدم نمى شويم!
اسلام چون مي‌خواهد با اين وضع مبارزه كند، اين آيه نازل مى شود، اما مردها گستاخ مى شوند زيرا تا به حال مجوز شرعى براى زدن زنانشان نداشتند!
زن ها براى اعتراض خدمت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله مى رسند. پيامبر
( 71 )
مي‌فرمايند: هيچ كس حق ندارد زنش را بزند و معناى آيه اين است كه زدن نه دردآور باشد و نه اثرى بگذارد! و فرمود:«خيركم خيركم لنسائه»10 و نيز «از ما نيست كسى كه به زنش تعدى كند». اين شدكه مردها تأويل واقعى آيه را فهميدند لذا اين آيه آمد براى زمينه سازى نسخِ يك عادت غلط جاهلى.
بينات: آيا مي‌شود اين طور گفت كه بنياد ازدواج بر تمكين است و با نشوز، اين بنياد در هم مي‌شكند. در اين راستا قرآن اول موعظه را مطرح مى كند بعد بر خورد شديد عاطفى و در مرحله سوم ضرب كه در حقيقت اعلام پايان مهر و محبت است. چه ايرادى دارد كه اين سه مرحله را ببنديم و آيه را منسوخ ندانيم؟
استاد: آيه مي‌فرمايد:فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا(نساء/34) معلوم مي‌شود همه اين كارها مقدمه اطاعت است و ضربى كه پيامبر بيان كرد،ضرب توهينى است نه ايلامى و زن را به بازگشت تحريك مى كند. چون اگر ضرب ايلامى باشد باعث ازدياد نفرت مى شود. آيه مي‌فرمايد،موعظه كنيد اگر مؤثر نبود، عتاب كنيد و به قهر بگيريد تا اصلاح شونده نمي‌گويد شكنجه كنيد! اين آيه آمد تا مردم از معناى ضرب بپرسند و زمينه اى باشد براى حذف يك عادت زشت. چون ضربى را تجويز مى كند كه در واقع ضرب نيست.
بينات:پس در واقع ما در اينجا ازاله حكم سابق نداريم و اين نسخ به معناى مصطلح نيست؟
استاد:بله، من وقتى مى خواستم براى اين نوع نسخ اسم گذارى كنم خيلى فكر كردم چون اسم اصلى آن«تمهيد النسخ» است(يعنى زمينه سازى براى نسخ چيزى) اما اين عبارت، عربى نبود لذا نام آن را«النسخ التمهيدي» گذاشتم.
بينات: لطفاً نسخ تمهيدى در مسأله رقيّت را نيز توضيح بفرماييد.
استاد: يكى از اشكالاتى كه به اسلام مى شود، اعتراف به رقيّت است. ما اول بايد اصل مسأله رقيت متداول در آن زمان را بررسى كنيم كه امروز شكل آن مدرن شده و حتى صادرات برخى كشورها دختر است!!
( 72 )
ما ميهمان يكى از وزراى اردن بوديم ديديم چندين غلام در حال خدمت هستند و اين پسرها را خريده‌اند و همان تعبير غلام كه زمان هارون الرشيد بود الآن هم رايج است. اما بايد ديد منشأ رقيّت در دنيا چه بود. عده اى با كشتى مي‌رفتند از آفريقا، دختران و پسران جوان را مي‌خريدند يا به زور مي‌آوردند و در جاهاى ديگر مي‌فروختند.
يا در همين ايران خودمان، خان ها از كسى كه پول نداشت، به جاى ماليات دخترش را مى گرفتند و در جاى ديگر مي‌فروختند. اما آيا روح اسلام با اين نوع رقيّت موافق است؟ در نامه حضرت امير(ع) به امام حسن(ع) آمده است«لاتكن عبداً لغيرك و قد جعلك اللّه حراً»11 خداوند هر انسانى را آزاد آفريده است.
همين زيد بن حارثه فرزند خوانده پيامبر (ص) كه با حمله يكى از قبايل عرب به قبيله آنها، همراه با ديگر پسران و دختران اسير شده بود. عموى خديجه (س) زيد را از بازار عكاذ خريد و به او هديه كرد.حضرت خديجه نيز هنگام ازدواج، زيد را به پيامبر(ص) هديه كرد. پيامبر اكرم(ص) نيز به مجرد تحويل، آزادش كرد و چون در نظام قبيله‌اي، فرد نمى تواند تنها زندگى كند و بايد حامى داشته باشد، او را به فرزند خواندگى قبول كرد. بعدها هم كه گذر عموى زيد به مكه افتاد، به خانواده او خبر داد و آنها خدمت پيامبر رسيدند و گفتند هرچه مي‌فرماييد ما بدهيم، زيد را پس بدهيد. ايشان فرمود پسرتان آزاد است، اين هديه ها هم براى خودتان باشد. زيد هم گفت من بين بهترين قبايل عرب زندگى مى كنم و سرپرست من هم پيامبر است و نرفت. اما ارتباط را حفظ كردند. پس اساساً امكان ندارد شريعت اسلام و كسى چون پيامبر (ص)پذيرد كه شخصى را به اين شكل در بازار بفروشند. برخى از ائمه نيز ولد اماء هستند، اما امام آنها را عقد كردند و زوجه بودند نه أمه. اين كه ائمه در ماه، هزار بنده آزاد مى كردند، مى خواستند آنها را از ذلت نجات دهند. چون اسلام فقط يك جا رقيّت را قبول دارد و آن هم در حال جنگ است كه طرف را زنده دستگير كنند، آن هم شامل دختران نمي‌شود.
همه اين ها زمينه بود براى برداشتن اين كار در روى زمين.
زمان ناصرالدين شاه وقتى فرمان الغاى رقيّت آمد يكى از وزرا گفت اگر اين ها را آزاد كنيم از گرسنگى مى ميرند، اما علماى اسلام كه با روح شريعت آشنا بودند مخالفتى نكردند. لذا بعضى از مسائل كه اسلام به ظاهر آنها را پذيرفته، براى زمينه سازيِ نسخِ آنها بوده است.
( 73 )
بينات: توسعه علوم قرآنى را در ايران و حوزه تشيع چگونه ارزيابى مى كنيد؟ و خود حضرتعالى كار را از كجا آغاز كرديد و چه توصيه اى در اين زمينه داريد.
استاد: يكى از مشكلات علوم قرآنى در ايران، استقبال زياد و كمبود استاد است. مشكل ديگر برنامه ريزى غلط براى آموزش است كه بايد به سمت قرآن شناسى برود، چون قرآن يك كتاب معمولى نيست. بحث زبان قرآن، قرائات و شناخت ظرايف و دقايق قرآنى هم خيلى مهم است. ما نبايد اجازه دهيم هر كسى هر قرائتى بكند. در صدر اسلام قارى و مفتى و مفسّر، هر سه، يك نفر بود اما از اواخر قرن اول، تفكيك شد كه اى كاش نمى شد.يعنى عده‌اى شدند قارى ، عده اى فقيه و عده اى مفسّر. اين است كه بايد هر سه صفت جمع باشد مثلا اين تفسير طبرى بسيار تفسير عالى است چون اين آقا خود صاحب نظر و فقيه است، در قرائات صاحب نظر است، مفسّر هم هست. لذا من عقيده دارم كسانى كه فقاهتشان ضعيف است در تفسير هم ضعيف هستند. اتقان در علم اصول هم، در علوم قرآنى خيلى مهم است.
اما خود بنده كه از عراق آمدم، آيت اللّه قدوسى براى اولين بار از ما براى تدريس مسائل قرآنى در مدرسه حقانى دعوت كرد، كه الان بسيارى از شخصيت‌هاى سياسى تحصيل كرده آن دوران هستند. من سالها تنها حركت كردم و انتقاد من هم به قرآن پژوهان اين بوده و هست كه از سفره آماده استفاده مى كنند.من مكرراً گفته ام كه نقد كنيد و فكرتان را به كار بياندازيد. زمانى كه مجله كيهان انديشه، مقالات قرآن را براى بازبينى پيش من مى فرستاد. مقاله اى آورده بودند از دانشجويى از دانشگاه امام حسين(ع) كه نظر بنده و آقاى خويى را مقارنه و مقايسه كرد و مرا محكوم كرده بود.من ديدم بسيار متين و طبق اصول حركت كرده، نوشتم اين يكى از معتبرترين مقاله‌هاى علوم قرآنى است. با اين كه مى توانستم رفع اشكال كنم. چون تأكيد من بر روش عقلى است نه نقلى. من نبايد در بند اين باشم كه همه مطابق من حرف بزنند. هيچ صاحب نظرى هم براى رأى خودش قداست قائل نيست و اگر كسى خود باخته آراى خودش باشد جاهل است.
علوم قرآن هم هرچقدر متمركز شود قوي‌تر مي‌شود و گسترش بايد همراه با تعميق باشد. راه آن هم تشويق به تفكر است.
( 74 )
بينات: از شما آثار متعددى به چاپ رسيده است لطفا به انگيزه تأليف اين كتاب ها اشاره اى داشته باشيد.
استاد: من فكر مي‌كردم مردم، بيشتر شبهات را نمى دانند، پس بهتر است به آن نپردازيم. تا اين‌كه ديدم يكى از سرشناسان حوزه، در يك مقاله‌اى ده مورد از شبهات قرآنى را بدون نقد و رد در يكى از مجلات، به چاپ رسانده و فقط در آخر گفته كه اين شبهات وارد نيست! در شماره بعدى هم يكى ديگر از آقايان افاضل اين اشكالات را قوي‌تر از او مطرح كرده است! من نمي‌دانم چرا بعضى از افراد شبهات ناقص را، پخته و مبنايى مطرح مى كنند! بنده اگر بخواهم شبهه‌اى را نقد كنم اوّل زمينه‌سازى مى كنم و طرح شبهه را سبك مي‌نمايم تا پذيرفته نشود.
وقتى ديدم شبهات فراوان شده در حدود سه سال، مباحث اعجاز التمهيد را نوشتم. دوستان هم از ابزار گوناگون مثل اينترنت استفاده كردند و حتى شبهاتى را كه به مسيحيت مربوط مى شد جمع‌آورى كردند و اگر لازم بود علماى مسيحى پاسخ بدهند، جواب‌هاى آنها نيز گردآورى شد و سعى كردم اوّل شبهه را خوب بفهمم بعد جواب بدهم.
ما در كربلا هم كه بوديم با همكارى مرحوم آقا سيد محمد شيرازي، عبدالرضا شهرستاني، محمودى و بندريگي، بحث هاى دينى راه انداختيم و به دانشگاه بغداد اعلام كرديم كه سئوال‌هاى دينى را پاسخ مي‌دهيم. به ما اشكال مي‌كردند كه شايد نتوانيد پاسخ دهيد ولى ما حرفمان اين بود كه اسلام، دين حق است و براى هر شبهه‌اى جواب دارد. من يادم هست كه برخى اوقات تا پاسى از شب مى نوشتم و كتاب‌هاى بحارالانوار با چاپ‌هاى قديم را از اوّل تا آخر سطر به سطر جست و جو مي‌كردم چون مي‌دانستم معصومين(ع) بالاخره جايى راجع به اين مسائل فرمايشى دارند.
و چون اين باور را داشتيم خدا هم كمك كرد: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (عنكبوت؛ 29/69) دين اسلام موافق فطرت و علم است پس اگر ما نتوانيم جواب بدهيم قصور از ماست لذا بايد تلاش كنيم.گاهى من پس از مدت ها تلاش، مطلبى را نمى يافتم اما به طور اتفاقي، مطلب پيدا مي‌شد كه در حقيقت توفيق الهى بود.
بينات: در پايان اگر پيامى براى اساتيد و قرآن پژوهان داريد بفرماييد؟
استاد: پيام من اين است كه در مسائل قرآنى فكر كنند:و انزلنا اليك الذكر لتبين
( 75 )
للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (نحل، 16/44) يعنى بايد روى پيام‌هاى قرآن و پيام‌هايى كه از پيامبر(ص)دريافت مى شود فكر كرد. پذيرش و تعبّد خوب است و اشكالى ندارد اما خداوند مى خواهد روى آيات انديشيده شود، يعنى قرآن انگيزه انديشيدن باشد. آيه افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (محمد، 47/24) هم تأكيد بر همين مطلب است.
بينات: با عنايت به كارهاى انجام شده، به نظر حضرتعالى چه كارى بايد در اين مرحله صورت بگيرد كه اهميت بيشترى دارد؟
استاد: درباره قرآن كارهاى بسيارى مي‌شود انجام داد اما كارى كه مدتى است خودم پى گير هستم و بسيارى ازانديشمندان هم مطرح كرده‌اند، نجات قرآن از اين رسم الخط است. البته رسم الخط جديد بايد قانون و ضوابط خاص خودش را داشته باشد كه ما در حال تكميل آن هستيم.
بينات: از اين كه در اين چند جلسه وقت شريف حضرت عالى را گرفتيم معذرت مي‌خواهيم. إن شاءاللّه در پناه قرآن و احكام نورانى آن موفق باشيد و همچون گذشته، جامعه قرآنى كشور از بركات وجودى شما بهره مند گردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.علامه مجلسي، بحارالانوار،92/94؛ چاپ: بيروت.
2. همان/97.
3. همان/78 به بعد.
4. همان، 24/238
5. همان،23/192.
6. همان، 16/90.
7. محمد رضا قمي، تفسير كنز الدقائق، 4/49.
8. بحارالانوار، 77/135.
9. نهج البلاغه، حكمت 8، صبحى صالحي/470.
10. حرّ عاملي، وسائل الشيعه، 20/171، قم: آل البيت 30 جلدى.
11. نهج البلاغه، نامه 31.
( 76 )